تبليغاتX
مجید حمید

مجید حمید

عاقبت فرار از مدرسه

"كسي كودكي‌ام را پشت زباله حس نكرد"

پیش درآمد: همسایه مجازی این خانه، "واحه"  دو-سه روز پیش دعوت کردند به نوشتن مطلبی درباره کودکان کار. شرمنده شان هستیم بابت این تاخیر. مشغله روزانه است و کمبود فرصت. نمی دانم آنچه در زیر می خوانید چقدر به موضوع دعوت ایشان ربط دارد اما برای من ذکر خاطره ای است به این بهانه از بزرگمردی کوچک، و یادی از او . دست "واحه" بانو درست که ما را به یاد آن جوانمرد انداخت:


"سیدمحمد" پسرم بود

"سید محمد" پسرم بود. پسر شناسنامه ای که نه. که من هنوز ازدواج هم نکرده ام چه رسد به بچه. اما هرچه بود حسی بود و علاقه ای دوطرفه . آنقدر هم سن نداشت که علاقه ما برادرانه یا دوستانه باشد. بیشتر احساس می کردم پسرم است. توی آن دو سه سال معلمی توی یکی از روستاهای دور افتاده اطراف اهواز، به خیلی از بچه ها دل بستم و تقریبا همه شان را دوست داشتم اما هیچکدامشان "سید محمد" نبود برای من.

پسرک چشمان درشتی داشت با نگاههای نافذ، توی یک صورت استخوانی و لاغر و هیکلی لاغر تر. با قدی کوتاه. دستم از این دستهای کار نکرده لطیف نیست اما دست که باهاش میدادم از لطافت پوست دستم دربرابر خشونت دستش شرمنده می شدم. با اینکه سن پسرم را داشت اما شاید از پدرم هم بیشتر کارگری کرده بود. توی صورتش همیشه ردی از خنده بود. نه خنده ای که در لبش ظاهر باشد. یک شادی و نشاط درونی. لبخندی که بجای لبها توی چشمهاش می دیدی. همیشه با یک شلوار رنگ و رو رفته پر از وصله و پینه بود. توی تمام سال تحصیلی ندیدم روزی لباسش عوض بشود. هیچوقت کیف ندیدم دستش.

آن روزها من با سوم راهنمایی درس داشتم. ریاضی درس می دادم. بین آن بچه های با استعداد "سیدمحمد" از همه زرنگ تر بود. نمره اش از درس من همیشه بیست بود. استعداد یادگیری ریاضی اش فوق العاده بود و قدرت خلاقیتی که در حل مسایل ریاضی داشت کم نظیر. از همه مهمتر علاقه اش به درس بخصوص ریاضی بود. البته علاقه ای که بهش داشتم نه بخاطر قدرت یادگیری و هوش و نبوغش بود، نه. که اینها هم بود اما چیزی که مرا جذب می کرد ادب و متانت و رفتارش بود. سالها از سنش یزرگتر بود. با آن سن و سال کم قد یک مرد کامل و جا افتاده معرفت داشت و مرام.

اواسط سال بود که دیدم چند روزی غیبت کرد. سراغش را از بچه ها گرفتم. گفتند  پدرش مجبورش کرده به کارگری. با مدیر صحبت کردم. خودش جریان را خبر داشت. قرار شد با پدرش صحبت کند. رفته بود کلی سفارش و نصیحت و تعریف از استعداد بچه و آخرش هم التماس و خواهش. تا رضایت داده بود اما تنها به شرطی که اگر امسال قبول نشد دیگر ادامه ندهد.

دوباره "سید محمد" برگشت سر کلاس. اما من ترس برم داشته بود که مبادا این پسر سال آینده پشت این میز و نیمکت نباشد. کابوسی که به واقعیت تبدیل شد.

در درسهایش تنها یک مشکل داشت. مشکل اغلب بچه های دوزبانه آن روستای دوزبانه. فارسی. درسی که خیلی از بچه ها ازش نمره نمی آوردند. برای بچه های عرب زبان درسهای فارسی و املا و انشا خیلی مشکل بود.

سال را به هر ضرب و زوری که بود تمام کردیم. بچه های سال سوم هم برای امتحان نهایی می رفتند روستای پایینی. بعد از امتحانها بود که رفتم مدرسه. سراغ نتایج سال سومیها را گرفتم. همانی بود که فکر می کردم. "سیدمحمد" از همه دروس غیر از املا و نگارش با نمره بالا قبول شده بود. حالا تنها منتظر امتحانات شهریور بودم که آب پاکی ریخته شود روی دستم.

سال بعد که رفتم مدرسه دیدم جایش خالی است. سراغش را از بچه ها و بعد مدیر گرفتم که هر دو یک جواب دادند. "پدرش کتابهاش را آتیش زده و فرستادتش کارگری "

خبر را که شنیدم، فقط تا موقع برگشت از روستا و توی مینی بوس بغضم را توانستم نگه دارم. جز آن هیچ کاری برایش نمی توانستم بکنم. خانواده پر اولادی بودند و پدرش هم وضع خوبی نداشت. "سیدمحمد" هم پسر بزرگ پس باید کار می کرد تا گوشه ای از خرج خانه را تامین کند.

 افسوس من برای تمام این مدتی که از آن سالها می گذرد استعدادی است که هدر رفت. نابغه ای که می توانست چند سال بعد و با شکوفایی داشته هایش در بالاترین مدارج علمی قرار گیرد با آنهمه علاقه و شوقی که به درس خواندن داشت، مجبور شد به کارگری، در بد ترین شرایط . 

"سیدمحمد" هم یکی بود مثل من. یکی که باید سراغ استعداد و اشتیاقش به تحصیل را از بیل و کلنگ گرفت و از بند بند آجرهای آن ساختمان و از جوجه های آن مرغداری و مسافران آن رستوران بین راهی روستای بالایی و تمام جاهایی که کارگریشان را کرد. کاش "سیدمحمد" پسرم بود. کاش.



پی نوشت: تقدیم به "سیدمحمد فاضلی" و همه کودکانی که با قربانی کردن کودکی و استعدادشان، بار نامردمی های جامعه شان را می  کشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 23:43  توسط مجید  | 

یعنی میشه ازش گذشت؟

بخشیدن آدمها برایم سخت نیست. همچنانی که تا حالا خیلی از آنهایی را که در حقم بدی کرده اند، بخشیده ام و البته در عوض دیگران هم خیلی از بدی هایم را بخشیده اند. پس با گذشتن از خطای بقیه و یا نامردیشان و یا جفایشان، مشکلی ندارم. اما سخت وقتی که در این موقعیت باشم. در موقعیت دو راهی در گذشتن یا نگذشتن از کسی که تا دیروز که "زور داشته" و "دور دستش" بوده هر نامردی که از دستش برآمده در حقم انجام داده و تا توانسته اجحاف کرده و زیرآب زده و حالا که از خر مراد پیاده شده و نه زوری دارد و نه قدرتی، آمده راست راست توی چشمهایم نگاه می کند و از من می خواهد که از تمام آن نامردیهایش بگذرم. نمی دانم قرار گرفته ای سر این دوراهی یا نه؟ درست است که چشمهایش زار می زد اما من می ترسم که حال امروزش تنها به خاطر قدرتی باشد که ندارد. از کجا معلوم شاید زد و دوباره برگشت سر همان خانه اولش  و دوباره همان موقعیت دستش افتاد، یعنی باز هم همان آش و همان کاسه؟ یا واقعا همینی می شود که امروز هست؟

یعنی می توانم ببخشمش؟ ازش بگذرم؟ نمی دانم. هنوز که با خودم کنار نیامده ام. هرچند که "زبانی" هم که شده از سر خودم بازش کردم. اما هنوز از ته دلم ازش نگذشته ام و مطمئن هم نیستم از این آدمها بتوانم بگذرم و کینه شان را به دل نگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:24  توسط مجید  |