تبليغاتX
مجید حمید - خالی

مجید حمید

عاقبت فرار از مدرسه

خالی


گاهی احساس پوچی می کنم. از خودم و وجودم بیزار می شوم. آنقدر که دلم می خواهد وجود نداشته باشم. نباشم. بعد چند سوال را مدام با خودم تکرار می کنم و اعتراض می کنم که: "خدایا! چرا من را آفریدی؟ آخر وجود من به چه درد می خورد؟ بین این همه موچود ریز و درشت که عاشقانه با هم در حال ستیز هستند، من چه کاره ام؟ وظیفه ام چیست؟ اصلا اگر من نبودم به کجای این عالم بر می خورد؟ چی کم می شد از عالم؟ خدایا...؟ و مدام تکرار می کنم با خودم. این سوالهای بی جواب خیلی نا امیدم می کند.

اما گاهی هم به این عکس که نگاه می کنم امیدوار می شوم. نه اینکه جواب سوالهایم را پیدا کرده باشم، نه، ولی همینقدر هست که با خودم میگویم: "تو هم شاید به پوچی رسیده باشی، و ندانی چه کاره ای و برای چه هستی، اما کمتر از این بطری که نیستی. یک بطری خالی که شاید به دید خیلی ها زباله باشد، اما زیر بار ساقه این حسن یوسف را گرفته تا نشکند. تا زنده بماند. شاید تو هم ندانسته و با همه بدی هایت زیر بار ساقه ای ایستاده باشی. شاید. پس باش و دم نزن. بگذار آن ساقه نشکند. بگذار حسن یوسف زنده بماند." و این امیدوارم می کند.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 21:11  توسط مجید  |